تبليغاتX
روزهای خاکستری من
شعر
 

حلالت ميكنم اما هنوزم از تو دلگيرم

تو ميخندي و من اروم تو دست گريه ميميرم

حلالت ميكنم اما نبايد از خودم رد شم

تو گم ميشي و من اينجا تورو با گريه ميبخشم

تقاص ارزوهامو كجاي قصه پس دادي

كه از اوج پريدن ها به خاك گريه افتادم

كجاي جاده پرواز چراغ راه و گم كردم

كه بايد اينهمه تنها به سوي خونه بر گردم

حلالت ميكنم اما به ديروز تو زنجيرم

تورو گم ميكنم وقتي تودست گريه ميميرم

حلالت ميكنم اما نمينونم كه برگردم

تموم ارزوهاموتو دنياي تو گم كردي

هنوزم طرحي از بارون تو عمق تلخ چشمامه

غمي هم قد روياهام تو قلب سرد دنيام

من از روزايي ميترسم كه پشت مرز تقديرن

ازينكه حتي فردا هام تو دستاي تو ميميرن

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه سوم بهمن 1390  |
 

زير باران بودم همره غم تنها

چشم زيبايت گشت در مه شب پيدا

با دو چشمت گفتم:بي خبر از مايي

از غروب و باران حال ما جويايي؟

هيچ ميگويي او زير باران تنهاست

ياد داري گفتي :با تو باران زيباست

تو كه گفتي هر شب در خيالم هستي

سرخي چشمانت داده بر من مستي

حال زير باران با كه هم اغوشي

زير باران با او باده هم مي نوشي؟

چشمت ارام چكاند قطره ي شبنم

لحظه ايي باريد او مثل باران نم نم

مثل باران نه كه چون سيل در جوش و خروش

با غم چشمانت رفت از سر هم هوش

قطره قطره اشك بر رخم بوسه نواخت

تا كه بگشودم چشم قلبم از غصه گداخت

گفتم اي سنگين دل تو نبار بر حالم

شيشه را ميشكند سنگ اشكت يارم

چشمت از غصه به من خيره ماند و حيران

گفت :زير باران بي توام سرگردان

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390  |
 

وفا دار تو بودم تا نفس بود

 دريغا همنيشنت خاروخس بود

دلم را بازگردان بازگردان

همي جان سوختن بس بود

درون سينه اهي سرد دارم

رخي پژمرده رنگي زرد دارم

ندانم عاشقم مستم چه هستم

همي دانم دلي پر درد دارم

كسي مانند من تنها نماند

به راه زندگاني وا نماند

خدا را در قفاي كاروانها

غريبي در بيابان جا نماند

لب خشكم ببين چشم ترم را

بيا از باده پركن ساغرم را

دلم در تگناي اين قفس مرد

رسيد ان دم كه بگشايي پرم را

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه سوم مهر 1390  |
 

گل نيلوفردر مرداب ميرويد تا همه بدانند در سختي ها بايد

زيباترين را بيافرينند.

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه دوازدهم شهریور 1390  |
 

از بهاري دور و مه الود

مانده در صحراي خشك خاطر من

تك درخت پير يادي تشنه و عريان

روزگاري بود و رنگين باغ اغوشي

شاخه هاي بازواني

بركه هاي چشم ها و لاله ها

ماهي خون رنگ لب هايي كه دردريايي از بوسه شنا ميكرد

يادباد ان خواهش خاموش وطوفان خواه تنهامان

رازها ، افسانه ها ،باران اشك و لاله لبخند

و ان نوازش ها و خواهش ها

ان همه نا گفتني ها

كز گل سرخ نگاهي چون شميمي بر هوامي خواست

باورم اينك نمي ايد كه ان باغ هماغوشي

رفته با گلهاش بر باد فراموشي

باورم اينك نمي ايد

كز بهاري دور و مه الود

مانده در صحراي خشك خاطر من

تك درخت پير يادي تشنه و عريان

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه چهارم شهریور 1390  |
 

گلايه

 

زندگي خيلي سخت تراز اون چيزيه كه فكرشو ميكنيم.چيزي هايي كه دوست داريم هر لحظه ازمون دورتر ميشه ، چقدر سخته تو كوير دنبال يه قطره بارون باشي چقدر دور و غير ممكنه.گاهي چيزايي رو داري و قدرشونو نميدوني چقدر سخته وقتي از دستشون ميدي گاهي قدرتو نميدونن چقدر سخته تحملش.گاهي كاري ميكني كه فكر ميكني صلاحه ولي وقتي كه به عمل ميرسه همه چيزتو لحظه اخر خراب ميشه.

لحظه هاي تلخ خيلي ميمونن اونقدر كه از زندگي سير ميشي و لحظه هاي خوش زود ميرن اونقدر كه فكر ميكني يه رويا بوده .چقدر سخته هميشه سنگ صبورت يه كاغذ و قلم باشه كه با اشكات خيس ميشن، بارون اشكاتو ميبينن و فقط ميگن ببار اونقدر ببار تا سبك بشي مثل پرنده مثل پر مثل پرواز.

چقدر خوبه ادم هميشه توي روياهاش زندگي كنه با كاغذ و قلمش از دنياي واقعي دور بشه و اوج بگيره .

كاش بال داشتيم تا در فراز اسمان هاي درياي بيكران در نسيم خنك اسمان ابي پرواز كنيم تا ابد تا دور دست هاي بودن و نبودن.

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه دوم شهریور 1390  |
 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست:

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگترین احساس زندگی است.

یلکه نا تمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است.

بلکه یخ بستن وجود ادمها و بستن چشمها است.

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند تا رسم محبت بیاموزی.

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیست و چهارم دی 1389  |
 
اگر تمام ابرها هم ببارند

گلهای قالی جوانه نمیزنند

این قانون زیر پا ماندن است!

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه بیست و نهم آذر 1389  |
 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ( دکتر علی شریعتی )

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه ششم تیر 1389  |
 

زير باران گاهي گرچه تنها اما قدمي بايد زد عشق از ديده ي نمناک خدا

 مي بارد تا که قلبي شايد از تب خيس لب صاعقه بيدار شود...

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389  |
 

 هیچ وقت ، هیچ چیز را بی جواب نگذار ! جواب نگاه مهربان را با لبخند ، جواب دو رنگی را با خلوص ، جواب مسئولیت را با وجدان ، جواب بی ادب را با سکوت ، جواب خشم را با صبوری ، جواب پشتکار را با تشویق ، جواب کینه را با گذشت ، جواب گناه را با بخشش ، جواب دلمرده را با امید ، جواب منتظر را با نوید

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه هجدهم اسفند 1388  |
 

نيلوفرستان

 

آوايش از دور،

بانگ خوش آمد بود - شايد -

پوينده در پهناي آن دشت زمرد،

بالنده تا بالاي آن باغ زبرجد،

مثل هميشه، گرم، پر شور ...

***

نزديك تر، نزديك تر،

از لابه لاي شاخه ها، از پشت نيزار،

گهگاه مي شد آفتابي !

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

***

نزديك تر، نزديك تر، او بود، او بود .

آن همدل همصحبت آئينه رو بود .

آن همزبان روشن پاكيزه خو بود .

آن عاشق از خود برون،

آن عارف در خود فرو بود .

آن سينه، آن جان، آن تپش، آن جوشش، آن نور ...

***

دريا، همان دنياي راز بيكرانه،

دريا، همان آغوش باز مادرانه،

دريا، شگفتا، هر دو، هم گهواره ... هم گور ... !

***

نزديك تر، نزديك تر، او هم مرا ديد .

آواي او بانگ خوش آمد بود،

بي هيچ ترديد .

آن سان كه بيند آشنائي آشنا را،

چيزي در ين عالم به هم پيوند مي داد

جان هاي بي آرام ما را .

***

خاموش و غمگين، هر دو ساعت ها نشستيم !

خاموش و غمگين هر دو بر هم ديده بستيم .

ناگاه، ناگاه،

آن بغض پنهان را، كه گفتي،

مي كشت مان چون جور و بيداد زمانه؛

با هاي هاي بي امان در هم شكستيم ؟ ...

از دل، به هم افتاده، مالامال اندوه،

بر شانه هاي خسته، بار درد، چون كوه،

مي گفتيم و مي گفتيم و مي گفت و مي گفت،

تا آفتاب زرد، در اعماق جنگل فرو خفت !

***

دريا و من، شب تا سحر بيدار مانديم .

شعري سروديم .

اشكي فشانديم .

شب تا سحر، آشفته حالي بود با آشفته گوئي،

انده ياران بود و اين آشفته پوئي،

بر اين پريشان روزگاري، چاره جوئي .

***

دريا به من بخشيد آن شب،

بس گنج از گنجينه خويش .

از آن گهرهاي دلاويزي كه مي ساخت ؛

در كارگاه سينه خويش :

جوشش، تپش، كوشش، تكاپو، بي قراري !

ساكن نماندن همچو مرداب،

چون صخره - اما - پيش توفان استواري !

هم بر خروشيدن به هنگام،

هم بردباري !

***

در جاده صبح

با دامن پر، باز مي گشتم - سبكبال -

سرشار از اميدواري !
مي رفتم و ديدمش باز،

در صبحگاه آفتابي :

نيلوفرستاني، سمن زاري، كه چون عشق،

تا چشم مي پيمود، آبي !

از لابه لاي شاخه ها از پشت نيزار

از دور، از دور ...

او همچنان تا جاودان سر مست، مغرور !

از فریدون مشیری
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه ششم اسفند 1388  |
 

. فردا و ديروز با هم دست به يكي كردند. ديروز با خاطراتش مرا فريب داد و فردا با وعده هايش مرا خواب كرد.وقتي كه چشم گشودم امروز گذشته بود

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388  |
 

وقتی عاشق می‌شیم تلاش می‌کنیم چاردیواری آدما رو بشکنیم

 بریم تو. یادمون میره، چیزی که عاشقش شدیم همون چهارتا

 دیوار بوده، نه آدم توش

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388  |
 
ان کلاغی که پرید

از فراز سرما

و فرو رفت در اندیشه اشفته ابری ولگرد

و صدایش همچون نیزه کوتاهی پنهان افق را پیمود

خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه میدانند

همه میدانند

که من و تو از ان روزنه سرد عبوس

باغ را دیدیم

و از ان شاخه ی بازیگر دور از دست سیب را چیدیم

{فروغ فرخزاد}

 

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388  |
 
هر روز برایت رویایی باشد در دست نه در دور دست

عشقی باشد در دل نه در سر

و دلیلی باشد برای زندگی نه روزمرگی

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه دوم آذر 1388  |
 
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم

پر رنگ ها را میبینیم

سخت ها را میخواهیم

غافل از اینکه خوبها اسان می ایند

بی رنگ میماند

و بی صدا میروند

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388  |
 
پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت بیچاره از این عشق سوختن اموخت فرق منو پروانه در این است پروانه پرش سوخت ولی من جیگرم سوخت

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه دهم مرداد 1388  |
 
سوال کردم خدایا این چه رسمیست رفیقان را جدا کردن هنر نیست رفیقان قلب انسانند بدون قلب چگونه میتوان زیست
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه هفتم تیر 1388  |
 
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388  |
 

من اسیر واژه ی محبتم

خالی از بغض دل و حسادتم

عاشق دست های با رفاقتم

زندگی اینجوری داده عادتم

من به جرم با وفایی این چنیم تنها شدم

 چون ندارم همدلی بازیچه ی دلها شدم

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه بیست و دوم خرداد 1388  |
 
چه بسازی چه نسازی دل من کوکه با سازت
همه ی اوج غرورم سهم قلب بی نیازت
حال من خوبه با عشقت گرچه دورم از وصالت
واسه من کافیه رویات ، واسه من بسه خیالت
آرزوم بودن کنارت ، حتی یک لحظه تو خوابت
چه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جوابت
جاتو هیچکس نمی گیره توی این قلب حقیرم
اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی میمیرم
چه بری تنهام بذاری چه بمونی تو کنارم

ممنون از نادر عزیز

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه شانزدهم خرداد 1388  |
 

یه ماهی بود، یه دریا ،یه اسمونه زیبا

ماهی شده بود باورش، تور اگه بندازن سرش

میشه عروس ماهی ها، این میشه کار اخرش

ماهی نمیشه باورش ،تور اگه بندازن سرش

نگاه گرم ماهی گیر، میشه نگاه اخرش

این نوشته زیبا واسه فیلم حامد کمیلی عزیزم هست خیلی دوستش دارم

اینم به افتخار اون نازنین نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 

یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی داشت یکی نداشت اون که یکی رو داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه دوم خرداد 1388  |
 

لبخند شروع عشق است

صحبت باغ عشق است

چشمک محبت عشق است

چشم زین عشق است

گفتگو داغ عشق است

خاموشی کار عشق است

رسوایی شرط عشق است

وعده امتحان عشق است

نامزدی جوانی عشق است

ازدواج وفات عشق است

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه یکم خرداد 1388  |
 

پیداست هنوز شقایق نشدی                 زندانی زندان دقایق نشدی

وقتی که مرا از دل خود میرانی             یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی

زرد است که لبریز حقایق شده است        تلخ است که با درد موافق شده است

عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی                 پاییز بهاریست که عاشق شده است

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 

عشق الوچه نیست که بهش نمک بزنی ،  غذا نیست که بهش ناخونک بزنی

رفیق نیست که بهش کلک بزنی    ، عشق مقدسه باید جلوش زانو بزنی

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 

کاش دوستی ها هم مثل رابطه دست و چشم بود

 وقتی دستت زخم میشه چشمت گریه میکنه و وقتی چشمت گریه میکنه دستت اشکشو پاک میکنه

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 

نمیدانم چرا اینگونه است !وقتی نگاه عاشق کسی به تو ست میبینی اما دلت بسته به مهر دیگری است

بی اعتنا میگذری و عاشقانه به کسی مینگری......که دلش پیش تو نیست

|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 
بهترین زیباترین چیزها در دنیا قابل لمس کردن نیستند!باید انها را با قلبتان احساس کنید  هلن کلر
|+| نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388  |
 
 
بالا